درگاهی برای سالهای دور از خانه |
نقل شده که ناصرالدین شاه به مظفرالدین شاه نصیحت می کنه که: "هوای آدمهای درست و حسابی دور برت را داشته باش٬ بعد از امیر (کبیر) من یک عمر تلاش کردم از چوب آدم بسازم و نشد".
باز بهار و باز عید و ما همچنان دور از خانه و دیار. ناشکری هم نباید کرد چه اینجا گر چه خانه نیست و نمی شود هیچ وقت اما زندان و محبس هم نیست. در این سال نو٬ یاد کنیم از اسرای در بند فرعون٬ خاصه میر آزاده مان که شرف این سرزمین فلک زده شدند و معلم ایستادگی.
در این روزهای بهاری٬ آرزو کنیم برای سلامتی٬ برای دلهای شاد و لبریز عشق٬ برای سفره های پر رونق٬ برای آزادی٬ برای شجاعت و برای رهایی از ظلم و ظالم!!
نوروز مبارک!!
اعداد شاید به ظاهر ساده باشند ولی شاید بهترین و احتمالا تنها راه بیان کمی و معنادار مفاهیم و رخدادهای هستی می باشند. خیلی از بدبختیها واقعا ناشی از این است که اعداد برای خیلی ها بی مفهوم هستند. هنوز درک نکرده ایم که پدیده های عددی هم قوانین دارند و به خصوص وقتی این اعداد قرار است یک پدیده تصادفی بزرگ را توصیف کنند.
نمی دانم چه حکایتی است که هر وقت نزدیک انتخاباتی می شود جمعی از ما بهتران درصد مشارکت مردم و حتی درصد کاندیدای برنده را هم از قبل پیش بینی می کنند و جالب تر اینکه بعد انتخابات هم با دقت دهم درصد درست از آب در می آید!! خوشمزه تر اینکه همیشه هم بسته به میزان نیاز اعداد بین ۶۳ تا ۶۵ درصد می چرخند!!!
بابا جان عدد سازی هم راه و رسمی دارد. حداقل قوانین چهار عمل اصلی را رعایت کنید و میانگین و واریانسش رو درست بچینید که به شعور انسانها کمتر توهین شود. پیش گویی و گمانه زنی هم قرار است فقط گمانه زنی باشد و لزومی ندارد پیش بینی ما چهار ماه قبل انتخابات با دقت دهم درصد درست از آب در بیاید.
بابا جان لطفا تعدادی فارغ التحصیل ریاضی و آمار را برای وزارت کشور و هیات دولت استخدام نمایید.
پ.ن: این نوشته برای روسیه و سوریه نوشته شده و دخلی به انتخاباتهای دموکراتیک داخلی ندارد!
از همه دوستان خواهش می کنم که در بحث زیر شرکت کنند و دیدگاه خود را مطرح نمایند.
چند روز پیش وقت ناهار با دوستان حرف این بود که مثلا اگه کسی بخواد یک کمپانی جدید تولید خودرو ایجاد کند شانس موفقیتش در رقابت با غولهای دنیای فعلی خیلی پایین خواهد بود. نگاهی هم به کمپانی های موفق ۱۰-۲۰ سال اخیر نشون می ده که عمده اونها کمپانی هایی هستن که بر اساس ایده های نو و خلاقیت به وجود اومدن و نه تولید کالاهای معمولی و حتی نه بر اساس نیاز بشری. مثلا:
سوال من بطور مشخص این است که چرا ما در ایران بیل گیتس٬ استیو جابز و ... نداریم تا از هیچ یک کمپانی موفق بیافرینیم. چرا ما ایرانیها (علی رغم تصور عامیانه خودمان) فاقد خلاقیت و نوآوری هستیم؟ مشکل کجاست؟ نظام آموزشی؟ دموکراسی؟ ...
این فقط در عرصه فناوری هم نیست. نگاهی به روشنفکران اجتماعیمان بی اندازیم و مثلا تاثیر گذاری امثال شریعتی یا سروش و ... را مقایسه کنید با تاثیر مارکس٬ دکارت و ... بر جامعه هایشان. علی رغم پیشینه پر و پیمانمان در دنیای ادبیات٬ در عصر معاصر نه شاعری داریم و نه نویسنده ایی که تاثیری عمیق بر جامعه ایران نهاده باشد حال تاثیر گذاری جهانی به کنار. نیما یوشیج٬ سهراب سپهری٬ شاملو و مشیری هم امروز جایگزینی ندارند چه برسد به اینکه امید به مثلا نوبل ادبیات داشته باشیم. عرصه هنر هم که برهوتی است که هر چند سال یک بار بارقه ایی کم سو می آید و دوباره هیچ.
حتی در جامعه ایرانیان مهاجر هم اشخاص خلاق با تاثیر گذاری عمیق بسیار نادر هستند. آدمهای بعضا موفق داریم ولی مثلا بیل گیتس ایرانی نداریم!!! واقعا مشکل از کجاست؟ آیا مشکل تولید ایده داریم یا مشکل عملی کردن ایده ها؟ چرا علی رغم بیکاری بالا در ایران هیچ ایده ایی برای یک کار غیر عادی شکل نگرفته و نمی گیرد و همچنان همه به دنبال استخدام در یک جای دولتی هستند؟ چرا ...؟
گفتگویی با محققی به نام رابرت وینستون را گوش می دادم که جمله زیبایی گفت: " هر چه افراد بیشتری در جامعه با علم آشنا باشند آن جامعه سالم تر و ایمن تر خواهد بود". عمیقا و از صمیم قلب به این جمله ایمان دارم. علم به ما درست اندیشیدن٬ صحیح استدلال کردن و دقیق نتیجه گیری کردن را می آموزد. در علم می آموزیم که طبیعت لزوما آنگونه که ما دوست داریم رفتار نمی کند و این تئوریهای ماست که باید با طبیعت تطبیق کند و نه برعکس. در علم می آموزیم که طبیعت و محیط بیرون یگانه مرجع سنجش نظریات ماست و اصرار بر نظریه ایی غلط که سازگار با طبیعت نیست فقط آبروی انسان را می برد. علم به ما می آموزد که هر نظریه ایی ولو بسیار موفق تنها در گستره ایی خاص برقرار است و ماورای این گستره تئوری می بایست اصلاح شود نه با عدد سازی وانمود کنیم که نظریه ما همچنان درست است. خلاصه اینکه علم به ما می آموزد تعصب نداشته باشیم.
مهم نیست که مدرک تحصیلات ما چیست ولی مهم است که آیا ما شخصی منطقی هستیم؟ آیا واقعا علم به تفکر ما شکل داده است؟ در ایران متاسفانه افراد فراوانی داریم که لقب دکتر و مهندس و ... را یدک می کشند ولی دریغ از ذره ایی منطق علمی در گفتار و رفتار این افراد. مثلا:
به خدا اعداد معنا و مفهوم دارند. جهان هستی هم مجبور به طبعیت از آرزوها و توهمات ما نیست. اگر ذره ایی از منطق علمی را آموخته بودیم اینچنین آبروی خود را در مقابل قوانین محتوم هستی به سخره نمی گرفتیم. به جای القاب دکتر و مهندس به تفکر و منطق علمی محتاج تریم.
امسال روز یوم الله ۲۲ بهمن به کوری چشم دشمنان انقلاب مقارن با روز تعطیل و فرخنده شنبه شد و از آنجا که افتخار شرکت در راهپیمایی دشمن شکن فراهم نبود به دیدن برنامه ایی به نام "۳۷ روز" قناعت نمودیم. گرچه برنامه توسط شبکه ضاله من و تو ساخته شده ولی حاوی نکات بسیار جالبی از ۳۷ روز نخست وزیری بختیار بود. توصیه اکید می کنم که دوستان اگر این برنامه رو ندیدن از سایت ضاله ی.و.ت.یو.پ حتما ببینن.
ای کاش یک روز فرصتی پیش بیاد که طرفین ماجرای انقلاب ۵۷ هر دو بتونن روایت خودشون از انقلاب رو بیان کنند. دوره ایی است بس پندآموز و پر رمز و راز: شاهی ترسو و متوهم که با کوچکترین خطری چمدان به دست فراری است٬ مشتی درباری فاسد و پول پرست٬ تحصیل کردگانی روشنفکر و انقلابی٬ روشنفکرانی متمایل به سلطنت٬ ژنرالهایی مغرور و بی ایده و جامعه ایی لبریز از تناقض و بالای همه اینها مردمی خشمگین که نه می دانند انقلاب چیست و نه می دانند جمهوری کدام است و تازه اسلامشان هم کمابیش موقتی است!!! آشی است این ایران سال ۵۷ چیزی تو مایه های همین ایران ۹۰ خودمان!!!!
حدس بزنید که عکس پایین مربوط به چیست؟

این عکس در واقع برشی است از غشا سلول و سوراخی که یونها از اون رفت و آمد می کنن. تمام نقطه هایی که در عکس بالا می بینید اتم هستند و کلا سی هزار اتم در شکل بالا موجود می باشد.
کار من در این گروهی که ۸-۹ ماهی هست نقل مکان کردم بررسی حرکت یونهای پتاسیم (توپهای زرد وسط) در لا به لای یک مشت چربی و دنبه و آب و مخلفات دیگه هستش. اولش سعی کردیم از یک مدل ساده جواب بگیریم که نشد و حالا من بدبخت باید شکل بالا رو شبیه سازی کنم. فکرش رو بکنین سی هزار اتم که هر کدوم ساز خودشون رو می زنن. شکلش هم من رو می ترسونه چه برسه به فکر اینکه باید نیروهای بین تک تک اینها رو هم حساب کتاب کرد و مکان اینها رو شبیه سازی هم کرد!!!!!!
پ.ن: این پست رو صرفا برای شرح حال زار این روزهام گذاشتم تا اگه دلتون سوخت با دلی سوخته برام دعایی کنید و طلب دفع بلا داشته باشید !! ضمنا با دید حقارت به این عکس و شغل بنده نگاه نکنید٬ در تک تک سلولهای بدن شما یکی از همین کانالهای یونی وجود داره و کشف این سوراخ وسط مشتی چربی و دنبه نوبل ۲۰۰۳ شیمی رو هم گرفته !!!
یه نگاه که به اخبار بندازی تازه سجایا و فضایل و عمق تدبر اعضای اتاق فکر مملکت امام زمان دستت می آد و آدم تازه می فهمه چرا حضرت ظهور نمی کنه!!! خدایی چطور ممکنه ولی خدا خونه و زندگی و زنها و حوریاش رو تو عالم غیب ول کنه پاشه بیاد با مشتی گاگول٬ که تازه خواص با بصیرت این مملکت هم حساب می آن٬ سر و کله بزنه.
جناب استاد فلاحیان نابغه فرمودن که ما باید قبل اجرای تحریمهای اروپا صادرات نفتمان را قطع کنیم!!!! رئیس با کفایت بانک مرکزی هم مژده داده اند که شرایطمان مثل شعب ابیطالب شده!!! استاد محسن رضایی هم با اقتدار و هوشمندی خاص خود فرمودند که جنگ اقتصادی اجتناب ناپذیر بوده و اگه تا حالا عقب افتاده بوده هم به خاطر سیاست تنش زدایی دولتهای هاشمی و خاتمی بوده!!! یک نماینده مجلس هم غیرت فرموندن که "حیثیت دولت رفته"!!!! جناب توکلی هم گرد و خاک فرموندند که قراره با باهنر(!!!) در مورد اوضاع صحبت کنن!!
فقط دلم به حال مردمی می سوزه که از صدقه سر مشتی بی مایه و فاسد در یک صبح تا شب ارزش داراییشان نصف می شه ولی منت ماهی ۴۰ هزار تومن یارانه دم ساعت با آب و تاب تمام به سرشون گذاشته می شه.
این روزها برهنه شدن گلشیفته هم شده نقل محافل. مخالفان از آبروی بر باد رفته ایرانیان و ضربه به جنبش سبز و زندانیان سیاسی و ... صحبت می کنن و موافقان این اقدام را طعنه به استبداد و اقدامی آزادی خواهانه و مبازره ایی سیاسی تفسیر می کنند.
معتقدم باز هم به سبک ایرانی خودمان شلوغش کرده ایم. بابا جان هیچ شخص ایرانی٬ چه آنها که مهاجرت کرده اند و چه آنها که ساکن ایرانند٬ به تنهایی نماینده فرهنگ ایران و ایرانی نیستند. فرهنگ ما ساخته رفتار جمعی ماست در درون کشورمان ایران. رفتار تک تک اشخاص٬ چه خوب و چه بد٬ چه سازگار با فرهنگ ایرانی و چه ناسازگار٬ چه جرم و چه ثواب٬ چه افتخار آفرین و چه شرم آور هر چه که باشد یک رفتار شخصی است.
از نظر من گلشیفته هم به هر دلیل تصمیم به مهاجرت گرفته و می خواهد کارش را در سینمای دنیا ادامه دهد و برای این کار می بایست با شرایط سینمای جهان کنار بیاید. نمی توان از یک بازیگر خواست که چون ایرانی است به پیشنهاد بازی در فیلمش نه بگوید چون در آن فیلم صحنه ایی است که در فرهنگ ما پذیرفته نیست. مگر یک بازیگر ایرانی چند بار شانس این را به دست می آورد که در جلوی دوربین هالیود باشد؟
گلشیفته یک بازیگر است یک روز با چادر٬ یک روز هم برهنه. نه چادرش نشانه مسلمانی است و نه برهنگیش نشانه روسپی گری. برهنه شدن او خواسته کارگردان فیلم است و هیچ دخلی هم به آبروی من و شما و سرنوشت جنبش سبز و زندانیان سیاسی و مبارزه علیه استبداد ندارد.
اینقدر سخت نگیریم٬ نه گلشیفته سفیر فرهنگی ماست و نه هیچ فرد دیگری. سفیر فرهنگی ما "رفتار جمعی" ماست و لاغیر. اگر برهنگی دوست ندارید برهنه نشوید٬ اگر دوست دارید و امکانش هم هست بسم الله. اگر هم از برهنه شدن گلشیفته ناراحتید فیلم را نبینید٬ اگر هم دوست دارید او را برهنه ببینید باز هم بسم الله دیگر به زمین و زمان ربطش ندهید لطفا!!
بعد از تعطیلات یکماهه دوباره برمی گردم به زندگی روتین روزانه. مهمترین اتفاق اما مرگ مادر بزرگ. دیگه ما هم جد زنده نداریم. کم کم تعداد فامیلهای زیرخاکی از رو خاکی ها بیشتر می شوند. دیدار اجباری فامیهای دور و نزدیک در مراسم تحریم به تلخی یادآوری می کرد که همه پیرتر شده اند٬ موها سپید و صورتها پر چین و چروک.
دیدار دوستان اما چه خوب بود. مثل همیشه پر از شور و حال٬ پر از رمز و راز٬ پر از شگفتی٬ پر از سورپرایز. یکی در اندیشه کوچ٬ یکی کارآفرین٬ یکی در خفن ترین پروژه ها مشغول و چندی "در حسرت یک سیلی"!!
وطن اما سیاه. انتظار سپیدی نبود اما دیده ها و شنیده ها بسی سیاه تر بود از آنچه در ذهن می پنداشتم. دانشگاه پر شب نامه٬ در اتاق اساتید دعوتنامه های کلاس قرآن!! روزهای اول تعطیلات قیمت سکه ۶۰۰ هزار تومان و یورو ۱۸۳۰ بود و روز آخر سکه ۸۰۰ هزار تومان و یورو ۲۲۰۰. خدا برکت دهد به سفره های این مردم بی پناه!!
و آخر اما ترور "مصطفی"٬ همسایه دیوار به دیوار سالهای خوابگاه. صدایش را خوب به خاطر دارم که سالها پیش با لهجه همدانیش از حقوقش شاکی بود و گفت دیگر در کارش ماندنی نیست. اما انگار ارتقای شغلیش ماندگارش کرده بود٬ ماندنی به قیمت جانش اما!!! خدایش رحمت کند!!
و چند ساعت مانده تا پرواز٬ تا دیدار خانواده و دوستان. دلم لک زده برای پدر و مادر و برای خانه پدری و شبهای پر آرامش بی مثالش. آنجا که خانه تر است از هر خانه ایی.
حیف که این حس پر کیف دیدار دوستان جانی اما آمیخته است به ترس٬ ترس از فلاکت نکبت بار وطنی که هی گاه و بیگاه به هر بهانه ایی وبال گردن است. خدا کند که امسال همه چیز آرام و خوب باشد٬ خدا کند ...
به امید دیدار.
روزهایی است اما٬ نه سالهایی است٬ که چراغ "امید" در دلم کم سوست٬ یا نه شاید اصلا بی سوست. دردناک اما اینکه کسی انگار نمی فهمد درد "بی امیدی" چیست!!! انگار کس را درک زجر این روزها و سالهای "بی امیدی" نیست. یعنی این درد "بی امیدی" اینقدر بی جاست؟
من سالهاست با چنگ و دندان٬ سخت جان٬ با خویش٬ با دیگران٬ با جامعه٬ با تقدیر جنگیده ام تا وادار به دفن آرزوهایم نباشم چون باور دارم که "من" یعنی: آرزوهایم. آنچه مرا و زندگی مرا معنا می دهد فقط امید رسیدن به این آرزوهاست و کم سو شدن این امید یعنی درد٬ یعنی زجر یعنی بغض.
من یکبار خواهم زیست٬ فقط یکبار٬ و نیمی هم از این یک تا کنون رفته. آرزوهایم اما٬ به خدا٬ همه در وسعت این "نیم باقی مانده از یک" جا می شوند اگر فقط امیدم را ندزدند.
اما این روزها دزدها نه فقط پولمان٬ که رای هایمان٬ ایمانهایمان و البته ورای همه امیدهایمان را هم به یغما برده اند. از خودمان دلگیرم٬ از اینکه بی وقاریم٬ از اینکه به کوبیدن هم مشغولیم حال که نیاز به یاری هم داریم. از اینکه یزید و حسین را در دل تاریخ به قضاوت نشسته ایم حال که خود نیازمندتر به آنیم. از اینکه چنان ترس بر ما مستولی شده که فرقی نمی کند چه بر ما رود٬ ما را خیال تکانی نیست. از اینکه قرنی است می دانیم چه نمی خواهیم اما هیچ وقت نشد بدانیم که چه می خواهیم. از اینکه یکی را تکفیر می کنیم که نایستاد و سالی بعد دیگری را که به پای من و تو ایستاد و هزینه داد به تیغ "بد و بدتر" مفتخر می کنیم. از اینکه ...
دل من نه از حکومت که از خودمان گرفته. این روزهای ما حکایت کوفه بعد حسین است و من و تو و ما مردود گشته ایم. نه امیدی٬ نه ایمانی٬ نه آبرویی٬ نه غروری٬ نه تکانی٬ نه جراتی٬ نه شجاعتی٬ نه قهرمانی و نه ...
می گویند هر روز عاشوراست و هر جایی کربلا. دردناک ولی اینجاست که حتی قیام حسین هم دزدیدنی است. امروز یزید زنده برای حسین روضه خوانی می کند و ما خاکستریهای تاریخ همچنان در قفس تنگ ترس گرفتار و البته اسیران ترس گرفتاران یزیدند.
حسین امید کوفیان بود و وقتی سرش بر نیزه شد این امید ملتی بود که بر خاک شد. کوفه ی بعد از حسین شهر نا امیدی است٬ دیار مردگان است. خوشا آنان که با امید خود رفتند که بی امید زندگی زندگانی نیست. این روزهای ما مثل کوفه بعد حسین است٬ نه امیدی٬ نه آبرویی و نه ایمانی. ما سالهاست که حسین خود را به مسلخ برده ایم و از اینروست که پیرامون ما جز یزید و یزیدی نیست. دلم حسینی آرزوست. دلم "امید" را آرزوست!!!!!
عره و عوره و شمسی کوره٬ باز هم در یک حماسه خودجوش٬ از در و دیوار سفارت استعمار پیر رفتن بالا و هر غلطی که آمریکا نمی تونه انجام بده رو در پیش چشم پلیس کردن حالا هی زرت و زرت هم بیانیه صادر می کنن که ما خود جوشیم و به هیچکس ربط نداریم!!! بابا فهمیدیم دیگه شما زحمت نکش !!
من اصلا کار ندارم که پلیس سلحشور مملکت که ماشالله در کشتار و بگیر و ببند چشم ارتش بشار اسد و قذافی رو هم در می آره چطور نتونسته جلو چهارتا "دانشجوی خودجوش" رو بگیره. مشکل من الان فقط در حکم شرعی نماز جماعتی هستش که در سفارت انگلیس خونده شده. واقعا انسان به یاد نماز ظهر عاشورا می افته و فقط چندتا فرق داره:
۱- نمازگزاران بزرگوار به شهادت که نرسیدن هیچ مزایای ارتش عمر سعد رو هم بردن.
۲- هر چی هی می گن عاشورا باعث آبروی اسلام و مسلمین شد الان دو روزه از خجالت سرمون رو نمی تونیم بالا بگیریم!!
۳- مکان نمازگزار غصبی که بوده هیچ صاحب خونه هم مث سگ کتک خورده!!
خلاصه اجر این نماز بشه توشه آخرت واسه همه اونایی که سعادت داشتن در این جهاد شرکت کنن توشه دنیاشون که ایشالله تا حالا به حسابشون واریز شده.
پ.ن: تو این چند روزه هر کس و ناکسی که می می رسه از آدم می پرسه تهران چه خبره. رسما تو این دو-سه روز با خجالت فراوان شونصد بار اظهار شرمساری کردم!!!! خیلی خجالت داره!! تازه می فهمم چه آبرویی از ایران رفته زمان گروگان گیری آمریکاییها!!
شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی در برنامه "بزرگان ایران زمین" اقدام به انتخاب شش متفکر بزرگ تاریخ ایران کرده. احتمالا خیلیها در کشور این برنامه رو دیدن. قبل از دیدن برنامه من انتخابهای زیر رو داشتم:
ابن سینا٬ ابوریحان بیرونی٬ خیام٬ فردوسی٬ حافظ و کوروش (البته سعدی هم انتخاب هفتم من بود).
ولی در نهایت افراد زیر انتخاب شدند:
ابن سینا٬ فردوسی٬ حافظ٬ کوروش٬ زرتشت و مصدق
انتخابها خیلی خوبه ولی من نسبت به ترکیب هیات داورانش کمی اعتراض دارم چون همه عمدتا از گرایش تاریخ و رشته های مرتبطش بودن. فکر می کنم هیات داوران به اهمیت علمی کارهای ابوریحان و خیام آگاه نبودن. ابوریحان اولین کسی است که شعاع کره زمین رو اندازه گیری کرده و جالبه که اندازه گیریش هم با اندازه گیریهای امروزی فقط یک درصد خطا داره. البته شاید بشه با این توجیه که ابوریحان در ابعاد جهانی شناخته شده نیست حذف ابوریحان رو توجیه کرد ولی خیام از این بابت هم مشکلی نداشت. غربیها خیام رو با رباعیاتش به خوبی می شناسن و ما هم در ایران امروز تقویمی به کار می بریم که در یونسکو به عنوان دقیق ترین تقویم جهان ثبت شده و حاصل سالها کار این بزرگمرد هست.
اول خیلی مخالف انتخاب زرتشت در لیست شش نفره بودم. به این خاطر که اساسا چیز زیادی از زرتشت نمی دونیم و همه چیز به شکل اسطوره است تا تاریخ ولی سیما توجیه کرد که سنتهای فرهنگی مهمی مثل عید نوروز و ... در کنار اعتقاد به خدای یکتا در ایران باستان از دین زرتشت منشا می گیرن که در این صورت شاید بشه پذیرفت هر چند هیات داوران به دلایل دیگری (که به نظر من مسخره بود) مثل پیام زرتشت (پندار نیک٬ گفتار نیک٬ کردار نیک) اون رو انتخاب کرد.
نتیجتا٬ با احترام به رای هیات داوران به نظر من می شه خیام رو در لیست جا داد. حالا یا به جای زرتشت یا به جای مصدق. البته به هیچ عنوان ارزش کار این دو بزرگوار رو کم نمی کنم ولی چون قرار بود شش نفر انتخاب بشن به نظرم خیام (در مقام شاعر٬ ریاضی دان و منجم) الویت بالاتری داشت.
شماها به کی رای می دین؟
علی رغم ساعتهای طولانی کار٬ این روزها بیشتر کلافه ام تا خسته. کار فرسایشی شده و بی نتیجه. حکایت آدمهای ۳-۰ باخته که نه دیگه نایی دارن و نه ایده ایی که بشه تیر آخر و کوره امیدی بهش بست و این دومی دردناکتر!! امشب چقدر دلم می خواست برم قدحی می بزنم که:
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
هنوز با وجود خستگی٬ کلافگی و حتی شاید استیصال٬ به خودم ایمان دارم. شاید چون هنوز در این سن سخت جانم٬ هنوز گهگاه حیرت می کنم٬ هنوز زندگی رو با تمام آرزوها و رازهایم عاشقانه مبارزه می کنم٬ هنوز می تونم خودم رو برهنه٬ بی هیچ نقاب٬ ببینم و والاتر از همه اینکه هنوز می تونم بی هیچ ترس٬ بی رحمانه خودم رو در مقابل وجدانم صادقانه نقد کنم: گاهی تازیانه بزنم و گاهی ببخشم.
خوشحالم از اینکه هنوز می تونم تا ساعت سه و نیم صبح بیدار بمونم٬ آهنگ "هیچ کی مثل تو نبود" گوگوش رو که امشب کشفش کردیم گوش بدم و از احساساتم هذیان وار بنویسم.
بین همه شباهتهایی که میان مردم ایتالیا و ایران وجود داره شاید "متناقض بودن" وجه مشترک برجسته تری است. دوستان ایتالیایی زیادی دارم ولی تا الان حتی یک نفر هم ندیدم که طرفدار نخست وزیر کهنه کارشون٬ برلوسکونی٬ باشه. ولی خوب برلوسکونی با وجود منفور بودن در بین جماعت دانشگاهی همیشه می تونست بدون تقلب مستقیم برنده انتخاباتها باشه: تناقضی بی جواب در جامعه ایتالیا!!
افشای روابطش با دوست دخترهای رنگارنگ٬ دادگاههای فساد مالی و شایعات ارتباط با مافیا هیچ کدام نتونست دست برلوسکونی رو از سیاست کوتاه کنه ولی دیگه زورش به بدهی و فشار اقتصادی نرسید.
امیدوارم که جانشینش که گویا یک اقتصاددان مورد احترام هم هست موفق باشه ولی چیزی که فکرم رو امشب مشغول کرده تفاوت کشورهاست: تو اروپا حتی کنه ایی مثل برلوسکونی رو می شه بدون خونریزی و کثافت کاری کند و دور انداخت اما تو کشورهای جهان سوم اینقدر بهای خون آدمها ارزونه که واسه بی مقدارهایی مثل صدام و بشار اسد و قذافی هم باید آمار پر و پیمانی از کشته ها داشت و تازه هم تضمینی نیست که طرف تشریف ببره و اگه هم بره تازه معلوم نیست اونی که می آد بهتر باشه و اگه بهتر باشه معلوم نیست مردم نرن دوباره سراغ ...
خدایی خون بعضی آدمها پر رنگ تر از خون بعضی دیگه از انسانهاست!! اینم از اون موارد اختلاف سلیقه جدی من با خداست!!!
برای آن کودک جسور که معصومانه از من پرسید: "دینت چیست؟" و من گقتم: دین بی دینی!!! و بعد اما من هستم و سیل پرسشهای بی پاسخ!!
من چیستم؟ من کیستم؟
شاید کودکی بازیگوش کنار دریا در جستجوی "صدفی زیباتر از صدفهای معمول ساحلها" و یا شاید ماجراجویی گستاخ در پی یافتن راهی٬ کوره راهی٬ به سوی "شانه غولها" و یا شاید هیچ٬ نه از نوع "هیچستان" سهراب٬ که از نوع تهی٬ یعنی خالی یعنی هیچ یعنی رفته بر باد٬ یعنی خاشاک٬ باز یعنی هیچ و هیچ و هیچ و ...
این منم٬ من هستم و یک راز٬ شاید هوس٬ شاید آرزو٬ شاید عطش٬ شاید راه٬ شاید بیراه٬ شاید گمراه٬ شاید هیچ و هیچ و باز هیچ!!!
این منم٬ برهنه در شب تاریک وجدانم٬ در کوله بارم "یک" راز و شاید بیشتر آرزو٬ در دلم شاید هنوز امید (امید؟؟؟؟).
این منم٬ تکه تکه٬ چند پاره٬ همچنان سخت جان (سخت جان؟؟؟)٬ می جنگم با سرنوشت٬ این غدار٬ این حرامی٬ این بی برگشت٬ این بی فرجام!!!
این منم٬ این هیچ٬ این تضاد آفرینش٬ خسته اما هنوز ایستاده٬ دوراهی در پیش٬ افق نامعلوم.
دین من شاید که بی دینی اما خدایم "بی خدایی" نیست. مرگ را پایان زندگانی باورم نیست. زندگی٬ این شکوه بیکران را اما همچنان می ستایم من٬ این خسته٬ این همچنان عاشق, این هیچ ...
جنگ جهانی دوم شاید مهمترین بخش تاریخ قرن بیستم است که ما خیلی کم در موردش می دونیم. شاید واسه اینکه ایران مستقیما در این جنگ وارد نشده و به طبع کمتر در کتابهای تاریخ دوره تحصیلمون در موردش صحبت می کنند ولی این دوره از تاریخ پر از رخدادهای عجیب٬ پندآموز و شنیدنی است که از هر زاویه ایی که بهش نگاه می کنی چیزهای جدیدی یاد می گیری.
چند ماهی می شه که تاریخچه فیزیک کوانتم می خونم و زندگینامه بزرگان این زمینه رو یک به یک دارم مطالعه می کنم. دوره واقعا عجیبی است٬ عمده دانشمندان و بزرگان فعال فیزیک در آلمان قرار دارند (هر چند بعضیهاشون آلمانی نیستند): اینشتاین٬ پلانک٬ بورن٬ سامرفلد٬ هایزنبرگ٬ پائولی٬ اپنهایمر و ...
در اوایل سال ۱۹۳۳ هیتلر در یک پروسه دموکراتیک (!!) به قدرت می رسه. هفتم آوریل همون سال قانونی نصویب می شه که اساتید دانشگاهی به دلایل سیاسی و نژادی در خطر اخراج قرار می گیرند و بسیاری از اونها هم راستی راستی اخراج می شوند. در ۱۳ آوریل قانون دیگری تحصیلات دانشگاهی برای دانشجویان غیر آریایی رو به شدت سخت می کنه و یک ماه بعد در ۱۰ می مراسم سوزاندن کتابهای علمی دانشمندان غیر آریایی (من جمله اینشتاین) در دانشگاهها برگزار می شه!!
اتفاقات همین یک ماه کافی است که موج مهاجرت دانشمندان شروع بشه. کسانی که ممتازترین تحقیقات رو در آلمان انجام می دادن آواره می شن و در به در پوزیشنهای موقت و چند ماهه از این کشور به اون کشور راه می افتن!! در همین سالها بیش از ۲۰ نفر که برنده نوبل بودند و یا بعدا برنده می شوند از آلمان مهاجرت (فرار) می کنند. یکی از بچه های آلمانی می گفت گویا حدود ۶۰ هزار نفر از افراد دانشگاهی در اون دوره آلمان رو ترک می کنند. در برخی کشورهای اروپایی برای آوارگان دانشگاهی٬ که عمدتا هم یهودی هستند٬ گرانتهایی برقرار می شه ولی در نهایت بیشتر اونها سر از آمریکا در می آرن. بسیاری از افراد فعال در فیزیک اتمی حالا در فیزیک هسته ایی فعالند و در نهایت در پروزه مانهاتان دست به ساخت بمب اتم می زنند تا جلوی خطر فاشیسم بایستند. خطر کشوری که محل زندگی خیلی از همین افراد بوده.
وقتی به رخدادهای اون یک ماه آوریل تا می سال ۱۹۳۳ فکر می کنم بی اختیار یاد خبرهای اخیر دانشگاهی در ایران می افتم. اگر در آلمان هیتلر روی کار نمی آمد الان شاید دنیا جور دیگری بود و آلمانیها جای آمریکاییها بودن. آلمان جنگ رو در سال ۱۹۴۵ نباخت که باختش رو خودش در سال ۱۹۳۳ امضا کرد و انگار ما امروز بعد از ۶۵ سال اصرار داریم که خودمون باختمون رو تضمین کنیم و انگار که تاریخ درسی به ما نداده و انگار ...
مجله Physicsworld یک سمینار یک ساعته در مورد دانشمندان مسلمان تحت عنوان "بر شانه های بزرگان مشرق زمین" با حضور Jim Al-khalili استادفیزیک دانشگاه Surrey انگلستان برگزار کرد که ارزش شنیدن و دیدن داره. برای مشاهده این سمینار اینجا رو کلیک کنید و با انتخاب نوع مدیا سمینار رو گوش بدین.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|